🐛من نویس🦋

🍁🤰🏾توهمان رویای خداوندی...👸🏻🌈

۵ نظر


http://img1.paszamine.com/1680/paszamine_com_1680_Full_HD.jpg

مادر؛🦋

روسری ات را بردار تا ببینم، بر شبِ موهایت؛🏵

چند زمستان برف نشسته است؛❄️

تا من به بهار رسیده ام …!🌻






۴ ۰

دلم کم کودکی میخواهد...

۳ نظر
http://img1.paszamine.com/1866/paszamine_com_1866_Full_HD.jpg
 
 
دلم کمی کودکی میخواهد....
 
 
دوست دارم بشوم همان کودکی که ازاد در سبزه زار ها میدوید و رویاهای خودرا برای عروسکانش تعریف میکرد...
 
 
همانی که تمام ناراحتی هایش را با یک شکلات فراموش میکرد..
 
 
همان کودکی که تمام کوچه هارا دنبال شاپرکی کوچک میدوید و قصه های کودکانه اش را در گوش او زمزمه میکرد ...
 
 
کاش میتوانستم دوباره کودکی را تجربه کنم.....
 
 
 
۴ ۰

ویروس!

۰ نظر

http://img1.paszamine.com/1797/paszamine_com_1797_Full_HD.jpg


سخت ترین چیزشعور افراد یک جامعه است ! چیزی که مثل  دود ماشین هااطرافت رو پر کرده و هر لحظه بیشتر خفته میکنه اینکه انتخابت ارزوت هدفت چیزی باشه که هرروز در رویا هات زندگی بکنی اما جامعه ات و ممنوعیت هات بیشتر خفه ات بکنه هر لحظه که راه میری ادمای های متفاوتی میبینی هرکدوم با  دید مختلف کسایی که حتی خودشونم  ارزوهاشونو از دست دادن اما بازم انرژی منفی خودشو به توهم میدن به جای اینکه کمکت کنن عین میخ توزمین فرو میبرنت اما دلت یک چیز میگه اروم باش اما مغزت میگه وقتی اطرافت پر از ادمای جاهله  نمی تونی کاری بکنی فقط سکوت کن همینطور میگذره تا همین سکوت توروهم مثل اونامیکنه


وقتی به خودت میای میبینی نصف عمرت گذشته و فقط یک چیز نصیبت شده ارزوهایی که هرروز زندگیشون میکردی چیزهایی که هرروز بهت امید تازه برای زندگی میداد اما الان عین یک لباس پوسیده است بوی ناامیدی میده و فقط دراین میدون تو تسلیم یک چیز شدی عقاید و نظریات مردم!!این ادما زیادن کسایی که مردن اما زنده به نظر میان مثل یک زامبی میمونن توروهم الوده به ناامیدی و ویروس خودشون میکنن !!و بدتر از اون اینکه هرروز به تعدادشون اضافه میشه






۲ ۰

دیگر خودم را هم نمی شناسم (جام جهانی چشمانت)

۳ نظر

 

http://img1.paszamine.com/1874/paszamine_com_1874_Full_HD.jpg

 

هر روز که میگذرد از خودم دورتر میشوم

 

گاهی به اینه نگاه میکنم وبغضی سنگین تمام وجودم را میگیرد ...

 

ایا این منم ایامن همان کودکی هستم که تمام نگرانی هایش گم کردن عروسک اش بود..

 

همانی که با اغوش گرم مادرش هر شب را سپری میکرد ...

 

دیگر خودم را هم نمیشناسم..

 

دیگر من خودم نیستم..

 

ارزوهای من یادم رفته ..

 

ارزوهایی که فکر میکردم حقیقی میشود ..

 

ارزوهایی که جای کفش های کودکیم هنوز بر روی انها باقی مانده..

 

خیلی از خودم دور شده ام..

 

هاله های خاکستری دورو رم را اشغال کرده هرلحظه من را بیشتر در خود غرق میکند..

 

کاش میتوانستم از دوباره بشوم همان کودک خرد سال..

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط خودم:)البته این اول رمان بنده بود اما نوشتمش برای این چالش:)

 

درود من در یک چالش شرکت کردم در وبلاگ رادیو بلاگیها  

 

شماهم شرکت بکنید:)

 

۶ ۰
عاقبت پر میشود این حفره ها …
از من و تو، از من و ما ، از شما …
یک نه، ده نه ، صد دهان دارد زمین
عشق خوردن ، عشق بلعیدن بسی دارد زمین …
“گیله مرد”

🌸 🌼 🌻 🌞 🌝 🌛 🌜 🌚 🌕 🌖 🌗 🌘 🌑 🌒 🌓 🌔 🌙 🌎 🌍 🌏 💫
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان